تبليغاتX
توت فرنگی تنها

توت فرنگی تنها

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سر انجام چنین دیدی

در دلم باریدی........................ای افسوس

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق " ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام از عشق هم خسته

شعر " ای شیطان افسون کار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد بیدار

ای خدا..............بر روی من بگشای

لحظه ای در های دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

اساسا "هر چیزی توی دنیا بازیچست

تو رو سرگرم میکنه" درست

اما یه روز گرمای سرت میپره و به خودت میای و میبینی عمرت رو به بطالت گذروندی

عمری رو به پای هیچ ریختی

این جاست که ترک بر می داری..........میشکنی

چون فرصت های طلایی رو از دست دادیو چاره ای هم برات نمونده

پس بیدار شو جسم خسته من..............تنها یه چیز که سیرابت میکنه و اونم

                                 خداست

میتونی اسمشو حقیقت بذاری

میتونی اسمشو عشق بذاری

بیشتر آدما لطف و لطافت رو میخان................ولی دوست ندارن از کوچه عشق بگذرن

یاد گرفتم لازمه عشق خطر کردن

آدمها بیچارند:عشق یعنی سهیم شدن....بخشیدن........اونا دوست ندارن سهیم بشن

اونا میخان بگیرن" لطف رو میخان

اما لطف شامل حال کسانی میشه که تمام وجودشون در خدمت عشق

عشق وقتی "عشق" که پاک باشه..........یعنی توش انگیزه دیگه ای نباشه

                                    مگه خود عشق

اون چیزی که ما به عنوان عشق میشناسیم عشق نیست.......چیز دیگه ای

چیزی که حتی از نزدیک کردن آدما به هم عاجز

بیشتر شبیه جنگ تا عشق و هم آهنگی 

بعضی وقت ها این فقط حرص ماست که لباس عشق پوشیده   

گاهی حسادت که خودشو عشق معرفی میکنه

گاهی ترس از تنهایی که تو رو در گیر نوعی رابطه میکنه

گاهی مثل شغل میمونه

خودمونو جوری بهش گرفتار میکنیم که شاید فرصتی پیدا کنیم برای فرار از خودمون

                   همین طور که هستی باش

                     اما با کمی چاشنی هشیاری.

                               همین

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

خستگی

ساعت ۶ صبح از خواب نازم پاشدم برای رفتن به جایی که نمیدونم

 چرا یه زمانی تمام ارزوهام برای رسیدن بهش بود

ولی الان تمام ارزوهام تو تموم شدن و خلاص شدن ازش خلاصه میشه

بگذریم

بلاخره به زور انواع و اقسام صداها(منظورم ۵ تا ساعتی که تو

گوشه کنار اتاقم کوک کرده بودم

البته با صدایی شبیه شیپور) بیدار شدم.

جلوی آینه موجودی رو که میدیدم اصلا شبیه خودم نبود

بیشتر شبیه گیدورا بود.

و من که هنوز تو سیر زندگی نیافتادم طبق عادت کهن باید با چشمای باز و نیم باز

به همه سلام کنم(خیلی کار خسته کننده ای)

تقریبا ساعت ۷ بود که یادم افتاد که ۷.۱۵ با چند تا دوست جون غر غرو به توان بی نهایت

تو مترو قرار دارم.

مسیر خونه تا مترو رو با سرعت دوران زمین دویدم

مترو امام:

دوست اول: معلوم کجایی؟

من: با کمال پرویی:به تو چه

دوست دوم: بد قول همیشه ما رو میکاری

من: چی کار کنم نمی تونستم که پرواز کنم

دوست اول:اگه این یکی حرم نره میکشمت

من: خدایا بهم رحم کن

صدای بوق قطار             چشمای منتظر      یه صدای کلیشه ای : دیرمون شد استاد را نمده  مرتیکه عقده ای           لطفا پشت خط قرمز باستید...........................

آقا با شمام              و............................        حرم مطهر              خدایا شکرت 

بگذریم که با چه فشار قبری وارد شدیم و با همون فشار قبر بیرون اومدیم

و اینجا دانشگاه یادگار امام:

از ون که پیاده میشیم رنگ و رخسار دانشجو های بدبخت میپره

اولی:موهاتو کن تو حراست گیر میده

هر کاری کردن عینک افتابی تو در نیار

دومی : وا مگه مدرسست؟

اولی: بابا مگه شنبه نبودی پلیس اوردن اتشنشانی اوردن   می برنت اوین

رنگ دومی: زرد .................سفید.................وای دستگاه احیا بیارید

از خان اول عبور کردیم: کارتاتون..............بابا من همون دیروزیم...........میشناسمت ولی کارتت

خان دوم:خانوم موهات خیلی بیرونه............ا کجاش بیرونه...........من بهت میگم بیرونه بگو چشم

خان سوم:چرا رنگ پوست صورتت با رنگ دستت فرق میکنه...........نتیجه ...............آرایش کردی

بسه........... کلاس دارمممممممممممممممممممممممم

فضای دانشکده:

پشت در کلاس.....استاد اجازه هست؟.................نه نمشه دیر اومدین

اخه دم در گیر دادن..............استاد:خوب کردن

تو راهرو:

اقای نظری:بچه ها تو راهرو نباشید برید بیرون

تو محوطه:هوا خیلی سرده یخ زدم

تو سلف:پاشید اون ور بشینید اینجا باید تمیز شه

اون ور میشینی...........اصلا برید بیرون سلف تعطیله

(خدایاااااااااااااااااااا....به خودت پناه میبرم)

همه چی قاطی پاتی......... یکی تو فایلم دست برده....... بله مدیر گروه محترم

اخه چرا؟..............عیب نداره با استادت صحبت کن حل

ولی حل نیست

 

وای چقد دلم واسه خونه تنگ شده

ساعت دوم با یه استاد عجیب پر حرف................استاد خسته نباشید................نه بزارین براتون از سفر اخرم بگم

سرم در حال انفجار

ساعت ۵ غروب: و من خسته و با سرعتی معادل سرعت لاک پشت مسیر

مترو تا خونه رو فقط راه میرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

خواب

شب بر روی شیشه های تار

می نشست ارام چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید ارام

گویی او در گور ظلمت روح سر گردان خود را جستجو می کرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی                                             

گفتم ای خواب

ای سر انگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های ارامش

کولبارت را بر روی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پریهای فراموشی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از میان پللک های نیمه باز

خسته دل نگاه میکنم

مثل موج ها تو از کنار من

دور میشوی.................

باز دور میشوی................

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

 

با چه میتوان

عشق را به بند جاودان کشید؟

مثل من که نیست میشوم.........

مثل روزها.........

مثل فصل ها.............

مثل اشیانه ها................

مثل برف روی بام خانه ها..............

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تار میشود

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

نگو,بگو

نگو سالهاست که در اتش حسرت سوختم

و همچون خاکستر سکوت بر باد رفتم

بگو همیشه فکر میکنم که به چه چیزی فکر میکنم

به سوختن و بر باد رفتن؟یا به کاشتن و اباد کردن!

 

نگو من پشت دیوار فاصله اسیرم و همه مردم از من دورند

و من محکوم به تنهایی شدم

بگو میدونم که میتونم حتی بدون حضور خودم با قدرت عشق و محبت فاصله ها رو پر کنم

 

نگو چرا با داشتن همه چیز احساس بدبختی میکنم.

بگو خودم و یه ادم بدخت میبینم اگه نتونم اون چیزی رو که دارم ببینم

 

نگو زندگی من تیره و تار و هیچ نوری درونش نیست

بگو تنها من میتونم شمعی رو روشن یا خاموش کنم

شمع زندگی من امید من است

 

نگو چیزی واسه دلگرمی و دلخوشی من وجود نداره. بگو میدونم دقیقا

بعدا ز این احساس باید پاشم و واسه خودم سرگرمی درست کنم

 

 

نگو از خودم خسته شدم

بگو تنها راه دوام اوردن بین دقیقه ها

داشتن وظیفه ای برای به انجام رساندن است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

کاش میشد هر از چند گاهی یه گریز به گذشته میزدیم

بعضی وقتا این گریز جز حسرت چیزی  واسه ادم نداره

که ای وای چه زود گذشت.........................

انگار همین دیروز بود که باید ۶ صبح به زور ساعت بالا سرت از خواب نازت پا میشدی

بعد انقد به خودت قول شرف میدادی که ۵ دقیقه دیگه پا میشییییییییییییییی

ولییییییییییییییییییی...........................................

ساعت ۷ صبح مسیر خونه تا مدرسه رو با سرعت نور میدویدیم

و تو راه یه حرف همیشگی: من میدونم رامون نمیدن

بعد که با کلی خوشحالی پامونو به در مدرسه میذاشتیم

یکی از پشت سرت جوری که انگار دزد گرفته................. کجااااااااااااااااااااااااااا

اسماتون

وای سقف ارزوهامون....................................

حالا نمیشه همین یه بار

نههههههه اسماتون............................

همش تقصیر تو بود..................نخیر تقصیر تو بود............اصلا تقصیر خدا بود

زنگ اول.............زنگ دوم...........زنگ سوم...........وای تازه امروز فوق العادم داریم

یاد زنگ ادبیات که نمیدونم  چه

نیرویی از زمین و زمان ساطع میشد که دوست داشتم 

سر کلاسش فقط بخابم

ولییییییی............................................. 

ولی امان از دست معلمایی که  رویای من خابالو رو به کابوس تبدیل میکردن

امروز با یار همیشگیم{فرزانه} اون مسیرو به یاد چند سال پیش رفتیم

ولی دیدیم تمام خاطره هامون تبدیل شده به یه دبیرستان پسرونه

و باز چیزی جز حسرت اون سالها واسمون تکرار نشد

یاد ایام نوجونی بخیر

ان سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران تمام نداشتن هاست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش و رخشندگی است

حلقه خوشبختی است

حلقه زندگی است

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سالها رفت وشبی

زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر

دیده در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

یاد بگیریم................یاد بگیریم..................یاد بگیریم

با جبر تولد شروع شدیمو با جبر مردن تموم میشیم

ولی باید یاد بگیریم با اختیار این فاصله رو پر کنیم

یاد بگیریم قانون جبر و نشکنیم

یاد بگیریم چشم رو به همه خوبی ها و بدی ها باز کنیم

که عاشقانه ترین ووالاترین و زشت ترین و خشن ترین حرف وحدیث این بشر و بشنویم وبدانیم...........................

و یاد بگیریم که اشک بریزیم و بغض کنیم

اما چشمامونو نبندیم..............................

یاد بگیریم که به قلبمون نمیتونیم بگیم نزن

اما باید بهش یاد بدیم چه جوری بزن

یاد بگیریم که فقط به ادمای روشن خیره نشیم

یاد بگیریم تو چشمای ناتوان ترین ادما دنبال زیبایی بگردیم

و کاش میتونستیم یاد بگیریم................

برای عشق ورزیدن  منتظر نشیم

تا گرفتاریهای هر روزمون تموم شه

یاد بگیریم که خطر ناشناخته رو بپذیریم

یاد بگیریم در کشاکش سختیها قوی و امید وار باشیم

و یاد بگیریم یک موجود خوب خدا باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  | 

برف ...................برف.....................برف

یه شب برفی...............یه موسیقی اروم............و سکوت(این سکوتم یه زبونی که ما نمیفهمیم)

ووووووووو یه دنیا دلتنگی واسه همه چیییییییییییییییییییییی

یاد بهمن ۴ سال پیش...........یاد دفترچه کنکور................یاد پست خونه...........یاد یه یار همیشگی

یاد امام زاده صالح........یه زمین پوشیده از برف...........................یاد پاهای یخ زدم........یاد....من مطمئنم ما الان لیز میخوریم.یاد یه زن فالگیر

بازمممممممممم یه دنیا دلتنگی واسه همه چیییییییییییییییییییییییییییییییییی

صدای ریزش برف رو ناودون......................یه کوچه پر از برف.......................یه رهگذر که دستاش  تو جیب کاپشنش دنبال یه کم گرما میگرده نور چراغ مطالعه ام.........یه نسکافه داغ رو میز................و من با یه عالمه بغض که دلم نمیخاد به گریه تبدیلش کنم................................

کاش میتونستم برم زیر این برف دستامو ببرم بالا و از خدا کلی گله کنم

اندازه تمام روزا وشبای عمرم ازش سوال کنم و بگم چرا؟..............

دلم میخاست چشمامو ببندم و برگردم به بچگیم

بشم همون دخترک شیطون بازیگوش که با کمک دایش تو حیاط خونه ادم برفی درست میکرد

بعد با کلی استرس نگاش میکرد که مبادا اب شه

ای ستاره هاکه همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهادید

ای ستاره ها کز ان جهان جاودان

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

  و صبح یه روز برفی چقد قشنگ وقتی اولین ردپارو برف مال تو و یه رفتگر که زود تر از تو بهت سلام میکنه بعد تو رو با یه دنیا شرمندگی میزاره میره 

           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط توت فرنگی  |